سورناسورنا، تا این لحظه: 2 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

فرشته عاشقی، پسرم سورنا

تو آمدی، زیباترینم

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

پسرک خلاق من

الهی که مامان دورت بگرده، چشم بد ازت دور پسر کوچولوی خلاق من. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ دیشب بی صدا مشغول بودی بعدم اومدی چکشتو نشونم دادی و گفتی مامان عالی شد.  از چیزی که درست کرده بود تعجب کردم. دسته ابزای دیگه تو کنده بودی و همشو وصل کردی بودی به چکشت تا اینطوری دستش بلندتر بشه. کلی مامان ساناز ذوق کرد و گفتم بله پسرم عالی شده عالی شده، بعدم با هم رفتیم به بابا نشونش دادیم. از ته ته دلم برات آرزو کردم همیشه همینطور خلاق باشی و سبک و سیاق خودت رو داشته باشی. اگر این قبیل خلاقیتهای کوچیک به درستی تو بچگی مدیریت ب...
28 دی 1398

مامانم دوست دارم

امروز از خواب که بیدار شدی شروع کردی صورتمو ناز کردن منم چشمامو باز نکردم بعد گفتی ناسی ناسی دوباره چند دقیقه پیشم خوابیدی بعد بوسم کردی و نشستی، گفتی مامان مامان اوب(صبح) شده بیدار شیم. چشمامو باز کردم و گفتم سلام پسرم، صبحت بخیر بیدار شدی گفتم آله(آره) گفت اِ آخه میخواستم نازت کنم بیدارت کنم حالا عیبی نداره دوباره الکی بخواب من بیدارت کنم سریع قبول کردی و دوباره خوابیدی. دست کشیدم رو صورتت و گفتم پسر پسرم بیدار شو صبح شده چشماتو بازکردی گفتی آخه میخواستم بازم بخوابم گفتم خوب بخواب مامان، اومدی تو بغلم و گفتی نه بلل(بغل) مامان بآبم(بخوابم). چند دقیقه‏ ای بغلم بودی و بعد باهم رفتیم بیرون، بر عکس هر پنجشنبه که بیدار میشی و کلی بر...
28 دی 1398

مدل جدید گریه

انقدر دیشب رو بد گذروندم که هنوزم قلبم درد میکنه. نمیدونم واقعا این مدل جدید گریه رو از کجا آوردی؟ دیروز بر خلاف همه روزهایی که پیش عزیز و خاله مریم میمونی و اصلا نمیخوابی تا من بیام،  وقتی رسیدم دیدم خوابی. پیشت خوابیدم ساعت 6:15 غزل زنگ زد خونه و با صدای زنگ تلفن چشماتو باز کردی و بعدش دوباره خوابت برد، دیگه 6:30 بود که بیدار شدی و زدی زیر گریه بغلت کردم و دوباره لج ممه گرفتی، انقدر تو بغلم موندی تا بابا مسعود اومد. آخرای ساعت ورزش مامان لج حمام رفتن گرفتی به بابا گفتم ببرش اما بابا گفت داره با گریه همه کاراشو پیش میبره ولی به هرحال طاقت نیاورد و بردت. از حمام که اومدی سر شام خوردن دوباره گریه کردی بعد از شامم سر بازی دو- ...
23 دی 1398

اراده آهنین

این روزها همه چیز و همه کس اراده مامان و بابا رو تقویت میکنه برای اهداف زیبا و مشترکشون. اینو بهت قول میدم... روزهای ما هر روز قشنگ تر از روز قبل رقم میخوره و خداوندی که همیشه سایه لطف و مهربانیش بر سرمون گسترده بود با کرامت والای خودش هوامونو داره بیشتر از همیشه. عبور از همه سختیها و پیشرفت در همه کارها با نیروی خوب عشق و محبتی که بین ماست در جریانه. الهی شکر، خدایا ازت ممنونم به خاطر همه لطفی که به من و خانوادم داری.
22 دی 1398

مادرانه*میراث ماندگار

میراثم برای تو عشق است. میراثم برای تو تفکر است و اندیشه های ناب. میراثم برایت کتابهایی است که هر شب میخوانیم تو از میانشان هزاران هزار چیز تازه می آموزی. میراثم برایت فرصت است برای رویاروی با مشکلات و غلبه بر آنها. میراثم برایت دنیا دنیا مهربانی است. میراثم برایت همراهی است در لحظه لحظه زندگیت. میراثم برایت خیرخواهی است. میراثم برایت تمام آنچه است که در زندگی آموختم. میراثم برایت سالها تجربه است. میراثم برایت انسانی است که از تو می سازم. میراثم برایت یک جهان لطف خداست که به دعایم بدرقه راهت میشود و از تو کیمیاگر می سازد. تو! پایان لطف خدایی بر من و زندگی ما. تو! تمام دارایی و ثروت منی و زندگی ما. الهی ...
22 دی 1398

روز عالی مامان

امروز صبح بعد از بیست روز رژیم مامان خودشو وزن کرد و نتیجش عالی بود. تازه علاوه بر وزنی که مامان ساناز کم کرده، کلی هم سایز کم کرده و لباساش حسابی بهش گشاد شده. راستش شاید الان 3 یا 4 سال بود که همچین عددی رو بر روی ترازو ندیده بودم برگشتم به یک سال قبل از بارداری شما، از امروز هم با اراده بیشتر پیش میرم تا به هدفم برای 28 اسفند برسم. قبل از این رژیم خیلی سست بودم همه رژیمام یکی دو روزه بود اما وقتی دیدم این آدم کار درسته هم به همه معرفیش کردم و هم خودم با انرژی و اراده شروع کردم و اخلاقای بدم در تغذیه رو گذاشتم کنار. تو شرکت همه بهم میگن چیکار میکنی خیلی لاغر شدی، راستش مانتوهایی که سه هفته پیش شرکت برامون سفارش داد و دیروز به د...
22 دی 1398

پایان یک هفته سخت

پسرکم هفته سختی رو گذروندیم. روزهایی پر فراز و نشیب، تو این روزها همش دلم آشوب بود و نگران بودم.   و بیشتر از همیشه افسوس میخوردم به حال و روز آدمهای اطرافم. بگذریم که یادآوری دوبارش حالمو خراب میکنه. چهارشنبه بابا مسعود که آوردت یک کمی استراحت کردیم و بعدم رفتیم خرید، بعد از یک خرید عالی و باب میل مامان که البته دست بابا دردنکنه و برای هدیه خرید کردیم همون نزدیکا با بابا مرغ سوخاری و سیب زمینی خوردید و برگشتیم خونه. بابا که صبح بیدار شد بره سرکار، شماهم بیدار شدی و بهونه گرفتی وی بعد آروم شدی از اتاق که اومدیم بیرون بغلم کردی و بوسم کردی و با خنده بهم گفتی مامان مسودو ولش کن مسودی اسکوله میره سرکار تو اوبی میمونی پیشم؟...
21 دی 1398