سورناسورنا، تا این لحظه 1 سال و 11 ماه و 26 روز سن دارد

فرشته عاشقی، پسرم سورنا

تو آمدی، زیباترینم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

خاله لیلا

از چندروز قبل از من و خاله شنیده بودی که خاله لیلا قرار بیاد خونمون. امسال به خاطر نوعید خاله لیلا بزرگترها رفته بودن خونه مادرشوهرش و ما و خاله ساراینا هم رفتیم خونه خودش. چون هفته دوم رو کامل نبودیم خاله لیلا نتونسته بود بازدید مارو پس بده و برای همین سه شنبه تماس گرفت و گفت جمعه اگر کاری نداریم بیاد خونمون و من هم برای شام دعوتشون کردم. هرچند مهمونی بعد از عید به عنوان عید دیدنی رو اصلا دوست ندارم اما خوب تقصیر خودمون بود که نبودیم، البته که مهمون حبیب خداست و مهمونایی که آدم واقعا دوسشون داره حال آدم رو خوب می کنن و به آدم انرژی میدن ولی برای مامان ساناز که کل هفته سرکار میره و روزهای تعطیل هم کلی کار عقب افتاده داره مهمون نداری یک...
24 فروردين 1398

نوروز 98

آخرین تلاش ها برای پایان خوش سال. خداروشکر بابا مسعود 28 اسفند رو تعطیل بود، چون خاله می خواست کارهاشو تموم کنه و نمی تونست سورنا رو نگه داره و مامان ساناز هم که باید روز آخر برای کنترل کارگاه ها حتما می رفت شرکت. مامان با سرعت هرچه تمام کارها رو جمع و جور کرد و بعد از ناهار راه افتادیم به سمت خونه و ساعت 2 خونه بودیم، سریع آماده شدیم و با بابا مسعود رفتیم برای خرید شیرینی و آجیل و البته کیک تولد مامان، خونه که اومدیم مامان ساناز بدون هیچ معطلی رفت تو آشپزخانه و آقا سورنا هم خوابید پیش بابا، تا بعد از ظهر که بخوایم بریم خونه بابایی آشپزخانه هم تمام شده بود و دیگه یک سری خرده کاری های کوچیک موند.  راه افتادیم به سمت خونه بابایی ...
17 فروردين 1398

بابا- مامان

عزیزکم این روزها با معنا واژه بابا و مامان رو تکرار میکنی. هر وقت با من و بابا کاری داری صدامون می کنی و میگی بابا ماما غزل رو هم از اولین کلماتی هست که یاد گرفتی صدا می زنی. دلم میره هر ماشینی شبیه ماشین بابا ناصر می بینی میگی ب ا ب ا یی. صدات روحمو مست میکنه جادوگر کوچولو. این روزها روزهای شیرینی صد چندان شده توست.  
20 اسفند 1397

تولد 35 سالگی بابا مسعود

تولد تولد  بله بله تولد داریم، اونم از نوع تولد بابا مسعود. مامان ساناز کاملا حساب شده با برنامه ریزی چیزایی که بابا لازم داشت و لیست کرد و تصمیم گرفت برای بابا یک کت طوسی و یک کت کرم و یه کفش سورمه ای بخره که بابا برای عید با پسرش ست بشن.  چهارشنبه 1 اسفند از شرکت رفتم تیراژه، یک کت کرم خوشگل برای بابا خریدم و یک کفش هم انتخاب کردم که کاملا شبیه کفش پسرم بود.  بابا که عصری اومد دادم کتو پوشید و دیدیم بله... گشاده، به بابا گفتم تنیبلی نکنه پاشه سریع بریم عوضش کنیم، سریع اونم تو اسفند اونم از شرق به غرب ... شما هم که طبق چند شب گذشته که رفتیم بیرون و شما هم با کاسکه برده بودیم گیر دادی و گریه کردی که کالسکتو ببری...
15 اسفند 1397

دیدنی محمد ایلیا

امروز برای ناهار خونه عمه مریم مهمون بودیم و بابا هم با دوستاش هماهنگ کرده بود که بریم برای دیدن پسر عمو حسن. برای همین تا بعدازظهر پیش عمه اینا بودیم و تقریبا ساعت 7 بود که راه افتادیم به سمت خونه دوست بابا. با بابا قرار گذاشته بودیم روزی که محمد ایلیا به دنیا میا بریم بیمارستان برای دیدنش ولی خوب مامان ساناز و سورناجونش یه کوچولو سرما خوردگی داشتن و برای همین دیگه نرفتیم، برای امروز بابا با عمو عطا و عمو حسن هماهنگ کرد که بریم خونشون. خلاصه برای نی نی کادو آماده کردیم و رفتیم خونشون، پسر خوشگلشونو دیدیم، شما هم مدام میرفتی بالاسر تخت پسر کوچولو ذوق میکردی به زبون خودت به من تعریف میکردی. البته کلی هم به اتاق نی نی سر زدی و داشت...
2 آذر 1397

خرید شاپرک

امروز بعدازظهر با بابا مسعود رفتیم پاساژ شاپرک تا برای گل پسرم خرید زمستانی انجام بدیم. با دقت فروشگاه ها و کاپشن ها رو دیدیم و در نهایت یکی رو پسندیدیم و تن آقا گلی کردیم و شما هم دیگه راضی نشدی از تنت درش بیاری و با همون کاپشن جدید شروع کردی به گشت و گذار در پاساژ.  بعدش برات یه جفت دستکش خوشگل همرنگ با شال و کلاهی که خاله سارا مشغول بافتنش بود خریدیم و بعد هم اومدیم خونه. وقتی خوابیدی مامان ساناز با کلی ذوق لباسای خوشگل زمستونی شما رو چید و ازشون فیلم گرفت. الهی دورت بگردم که قراره تو این لباسا کلی دلبری کنی عشق و حیاتم. سورنای من از وقتی اومدی از وقتی هستی تمام لحظه ها شیرین و قندی شده، به تو که فکر میکنم هیچ چیز این دنی...
1 آذر 1397

مسواک زدن 2

آقا اجازه هست دورتون بگردم که انقدر آقایید. بخدا هرچقدر هم که خداروشکر کنم بازم کمه، انقدر قشنگ از اتفاقات خوب استقبال میکنی و تغییرات رو می پذیری که می میرم برات. بعد از تجربه خوب با مسواک انگشتی دیگه دوست داشتی خوذت مسواک بزنی، منم برات خمیردندان خریدم تا شروع کنی، آخه شما گل پسرم انقدر ماشالله سریع همه دندونا رو دراوردی که دیگه به شوخی می گفتیم فقط دندنای عقلش مونده. بهت یاد دادم که روی پله جلو توالت بشینی و همونجا مسواک بزنی بعد اینکه یه کم خودت مسواک میزدی مامان مسواکو میگرفت و برات تعریف می کردم که دارم کرما ندوناتو میکشم و به این ترتین خوشگل دندونات و تمیز میکردیم تازه یه شبایی هم رو تخت می خوابوندمت و برات نخ دندان می کشیدم....
27 آبان 1397

اسباب کشی

بعد از کلی بدو بدو و حرص خوردن مامان ساناز و دعوت به آرامش از طرف بابا مسعود بالاخره امروز اسباب بردیم پایین. راستش اصلا دلم نمیخواد اتفاقات این یک ماه رو بنویسم آنقدر که حرص خوردم داد کشیدم به خاطر نالایقی و خدانشناس بودن مستاجر قبلی خونه و اینکه از خونه ای که عمو رنگ شده و تر و تمیز بهشون اجاره داده بود چی باقی گذاشته بودن تقریبا هیچ هیچ هیچ چیز سالمی توی خونه نبود که نیاز به بازسازی و تعمیر نداشته باشه، فقط آرزو کردم که ان شالله یه روزی خدا یه مستاجر مثل خودشون قسمتشون کنه  یا خونه ای می خرن قبلی که اونجا زندگی میکرده مثل خودشون باشه البته اگر بفهمن. مثل همیشه نیروهای در صحنه مامانی و خاله و غزل و عمو احمد اومدن کمکمون، عزیز فر...
19 آبان 1397