سورناسورنا، تا این لحظه: 3 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

فرشته عاشقی، پسرم سورنا

تو آمدی، زیباترینم

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

ویتامین د

از اونجایی که در آخرین آزمایشمون ویتامین د هر دومون پایین بود و شما چند دوره قطره مصرف کردی و منم قرص، تصمیم گرفتم سطح ویتامین د مونو چک کنیم. دکتر شرکت برامون درخواست نوشت و برای آزمایش شما گفت بجز د چی بنویسم گفتم آهن بعد گفتم دکتر همه رو بنویس. دکتر گفت خانوم... چند ماه پیش چک کردی دیگه گناه داره باید بیشتر ازش خون بگیرن همین دو آیتمی که کم بوده رو چک کنید. شنبه به اتفاق بابا اول رفتیم پیش دکتر مامان تا مامان چکاپ سالیانه انجام بده و چون هنوز خانم دکتر نیومده بود، سریع فتیم به سمت بیمارستان نیکان تا آزمایشمونو انجام بدیم، تو راه گفتم سورناجان قوی باشی و گریه زاری نکنی گفتی باشه ولی اول تو آمایش(آزمایش)بده گفتم باشه بعد از اینکه...
29 دی 1399

یلدای 99

یلدای 99 خیلی غریبانه بود برای ما یک وعده اصلی و اساسیش حذف شده بود مایی که عادت داشتیم دو سه تا شب یلدا داشته باشیم امسال رو با یک یلدا گذروندیم. این روزها هم میگذره و دوباره روزایی میرسه که عزیزانمونو محکم در آغوش بگیریم و ساعت ها کنارشون بدون استرس بنشینیم و درد و دل کنیم. این یلدا هم گذشت به خوش  و کنار عزیزانمون، گذشت با دلتنگی همه کسایی که دوسشون داریم و داره یکسال میشه ندیدنشون، گذشت با خاطراتی که همیشه شب چله ها میاد سراغ آدم. این روزها خیلی شلوغم یکسری کارهای عقب افتاده و یکسری کارهای جدید که باید سریع به روزشون کنم و یک لیست بلند بالا آماده برنامه. اما از نوشتن خاطراتت غافل نشدم همه رو نوشتم تا سر فرصت ادیت کنم ...
1 دی 1399

آخرین تاریخ روند قرن 13

امروز مصادف با این روزِ روند عدد یک پیج در اینستاگرام به نامت درست کردم و میخوام تمام خاطراتت رو از اول اونجا ثبت کنم(البته از قبل یه پیج داشتی) اما به پیشنهاد غزل یه پیج جدید درست کردم تا از همون اول public باشه و بتونیم دوستای خوب پیدا کنیم. دوستان نی نی وبلاگی که اینجا به صفحه ما سر میزنید و همیشه به ما لطف داشتید ممنون میشم که صفحه ما (surenafarsi) رو در اینستاگرام دنبال کنید.
9 آذر 1399

حال خوب

یه روزایی یک اتفاق کوچیک به یه بزرگی حال دلت رو خوب میکنه. امروز مربی استخر چند ساله پیشم بهم پیام داد و نوشته بود: واکسن شش ماهگی دخترم رو زدم و امروز که حالش بهتره دارم فضایی آماده میکنم که عکس شش ماهگیشو بگیرم، خواستم ازت تشکر کنم برای این کار قشنگی که ازت یاد گرفتم، ایدت خیلی عالی بود و از همون وقتی که عکسای ماهانه پسرت رو میذاشتی تو ذهنم برای هر ماه بچه ای که نداشتم تصویر میکشیدم. به هرحال اگر فالورت نبودم و اون عکسای خوشگلو نمیدیم الان دخترم عکسای خوشگل ماهانه نداشت و این جای تشکر داره. خیلی گلی. براش نوشتم: شش ماهگی دختر گلت مبارک، ان شالله عکسای خوشگل عروسیش. منم جاهای دیگه دیده بودم و هر ماه کلی میگشتم تا یه چیزی پ...
5 آذر 1399

مادرانه* مراعات ممنوع

دیشب تو اینستاگرام دلنوشته های یکی از دوستام رو میخوندم که خیلی برام جالب بود و خیلی زیاد یاد خودم افتادم. دیشب کلی به نوشته هاش فکر کردم به کارهای اشتباهی که بازم در تربیت تو دارم تکرار میکنم و فراموش میکنم که چقدر این رفتارها به خودم آسیب رسونده. من توی خانواده ای بزرگ شدم که بیش از هرچیز بهمون ادب و احترام یاد دادن، پدر بزرگم برای همه خانواده نماد سالاری بود، خوب یادمه که بابام، عمه ها و عموهام هیچ وقت هیچ خطایی جلو پدربزرگم نمیکردن و حتی تا دم دمای بیماری و مرگشم هنوز ترس که نه شرم و حیای خاصی در مواجهه با پدربزرگم داشتن، محال بود جلوی پدربزرگم حتی پا دراز کنن، در همین خونه و در همین فضای حاکم تربیتی ما هم یاد میگرفتیم باید به همه ...
2 آذر 1399

روزهای سخت تصمیم گیری

اتفاقات این روزها عجیب سردرگمم کرده، حقیقت اینه که نمیدونم باید چی کار کنم و نمیتونم تقدم تاخری بین امور قائل بشم. امیدوارم خدا بهم کمک کنه تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم، همه چیز به طور عجیبی بهم وصل شده و هرکاری میخوام بکنم که موازیشون کنم نمیشه که نمیشه. این شبا که میام تو اتاقت و پیشت میخوابم با دیدن و خوندن مطالب وبلاگت تایم میگذرونم و یه وقتایی به خودم میام و میبینم چند ساعتی گذشته و هنوز غرق در خاطرات کودکی توام. فکر میکنم چقدر در آینده که بزرگ میشی قراره از خوندن این خاطرات لذت ببری و حس مادرانه من در اون لحظات که بین کلمه به کلمه این خاطرات جاخوش کرده بهت منتقل بشه. خیلی خوشحالم که اینجا رو داریم، جایی که برات بنویسم و تو بخو...
30 آبان 1399

جایزه دستگاه پز

دورت بگردم که الان یک هفته است هر شب تو تخت خوودت میخوابی و  صبحا که من میام بیرون حاضر بشم برای رفتن سرکار، بابا میاد تو اتاق پیشت میخوابه یه وقتایی بیدار میشی میگی بابا بریم خونه خاله آرا؟ بابا میگه نه زود بخواب . دوباره میگی باباوقت خواب هنوز؟ بابا میگه بله بخواب و دوباره میخوابی. دیگه کاملا برای خوابیدن تو اتاقت به آرامش رسیدی و با علاقه اینکار رو انجام میدی، هرشب میخای بری تو تخت دوتا کتاب هم با خودت میبری و برات میخونم و بعدم به انتخاب خودت یکی از فیلمای تولدت رو میبینی و میخوابی. چندروز اول رو هر روز جایزه گرفتی اما بعدش جایزهاتو کردم هفتگی، جایزه این هفته ات هم دستگاه پوز بود که خیلی دوست داشتی خیلی وقت بود که میخواست...
27 آبان 1399

مادرانه*گاهی چشمانت را ببند

سالها، ماهها، روزها و لحظه ها سپری میشن و میرند و از همه این گذشتن ها، حس ها باقی میمونن. خوبیها باقی میمونن. بدیها باقی میمونن. شناخت ها باقی میمونن. اما از همه این باقیمانده ها بهترین کار درس گرفتن و تجربه کسب کردن. پسرکم یادبگیر که گاهی چشمانت رو خیلی چیزها ببندی و آروم از کنارشون گذر کنی و حتی تجربشون هم نکنی، تلخی بعضی تجربه ها تا همیشه با آدم میمونه و هیچ شیرینی نمیتونه تلخیش رو ببره. من و بابا همیشه بهت افتخار میکنیم و ایمان داریم تو بهترین خودت هستی و قدر خودت و خوبیهات رو میدونی. خدای مهربانی که تو رو به ما هدیه کرده تا ابد مراقبت هست. چشم و فکر بد ازت دور و گاه مهربان خدا مهمان تک تک لحظه هات. ...
26 آبان 1399

تولد خاله سارا

دیروز تولد خاله سارا بود، هفته پیش که خونه خاله بودیم با غزل برنامه ریزی کردیم برای سوپرایز خاله سارا. چون مامان پنجشنبه تا بعدازظهر سرکار بود و غزل هم کلاس داشت قرارمون برای تولد شد روز جمعه که دقیقا روز تولد خاله بود. از پنجشنبه هم کلی به مامانی و بابایی سپردم که خواهشا تولد خاله رو تبریک نگن تا برناممون لو نره با اینکه پنجشنبه شب هم شام خونه خاله بودیم اما هیچکدوممون تولد خاله رو تبریک نگفتیم، صبح جمعه هم بابایی به مامانی گفته بود آماده شو بریم خونه، خاله سارا کلی اصرار کرده بود که بمونن. از قبل مدل کیک تولد خاله رو انتخاب کرده بودم چون دوست داشتم کیک و تولد 40 سالگیش ویژه باشه و به شقایق سفارش داده بودم، پنجشنبه هم که داشتیم میر...
24 آبان 1399