سورناسورنا، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته عاشقی، پسرم سورنا

تو آمدی، زیباترینم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

بابام -مامانم

بعد از داستان ی اضافه که اخر کلمات میذاشتی و هنوز که هنوز اون ی اضافه آخر اسم مامان و غزل مونده و ما همچنان آناسی و غزلی هستیم این روزا تمرین م مالکیت میکنی. تو خونه راه میری میگی مامانم مامانم بابام بابام. یا وقتی کارمون داری هم اینطوری صدامون میکنی، البته به جز ما ماژینم(ماشینم)، کشام(کفشام)هم ازت شنیدم. خلاصه که با شیرین زبونیات دیوانمون کردی، هر چیزیو که میخوای منفی کنی همونو تکرار میکنی آخرش یه نه اضافه میکنی، میگیم سورنا بریم میگی: بریم نه. می گم سورنا ممه بسه. میگی: بسه نه. کلی صاحب اختیار و صاحب نظر شدی جلومون می ایستدی و با یه نه اضافه قدرت رای و اختیارتو اعلام میکنی. چند شب پیش کلی از این افعال منفی برای مامانی ...
13 آبان 1398

خرید بوت

با بابا قرار گذاشته بودیم که بریم و برات کفش زمستونی بخریم. سه شنبه تعطیل از سرکار که اومدم بردیمت شاپرک، چون هردومون از کفشایی از اینجا برات خریدیم راضی بودیم،  قبل از اینکه بریم تو مغازه همیشگی به بابا گفتم اول ال سی رو هم ببینیم و اتفاقا اوونجا یه پوتین خیل خوشگل داشت که فروشنده سایزتو داد و پوشیدی و کلی هم ذوق کردی و دیگه راضی نمی شدی درش بیاری. با خواهش و تمنا کفشو ازپات درآوردیم و رفتیم مغازه همیشگی. اونجا هم یه کتونی خوشگل تو کرکی و ضدآب داشت. تا رفتیم داخل مغازه سریع رفتی روی صندلی نشستی و کفشاتو درآوردی. فروشنده هم کفشی رو که انتخاب کرده بودیم پات کرد و دوباره گفتی مامان اوبه اوبه. دیگه من و بابا دو دل شدیم چون هردوشون خو...
10 آبان 1398

شهر مشاغل لی لی پوت

امروز مامان ساناز تعطیل بود ، شرکت مامان امروز رو تعطیل کرده بودن و بجاش سه شنبه ای که تعطیل بود رو کاری اعلام کرده بودن. برای همین دیروز حسابی افتادیم به جون خونه، خاله رفت بیمارستان برای ترخیص بابایی و بابا مسعودم با شما مشغول شد و مامان هم با شرکت خدماتی هماهنگ کردن و نیرو فرستادن برای نظافت خونه. مامان ساناز تا عصری درگیر تمیز کردن خونه بود و شما هم بعد از ناهار خوب خوابیدی و عصری که بیدار شدی با هم رفتیم خونه خاله سارا و تا آخر شب اونجا بودیم. خدارو شکر که بابا ناصر خوب شده بود و برگشته بود پیشمون. پسرم، وجود مامان بزرگها و بابابزرگها از زیباترین نعمات زندگی ماست. من که عاشق پدربزرگ و مادربزرگم بود و رفتن  اونها بدترین اتفاق ...
4 آبان 1398

یک روز پرکار

پسرکم روزهای سختی رو میگذرونم، بابایی هفته سومی که بیمارستانه و نصف قلب و روح من هم اونجاست، خیلی حال و حوصله ندارم. یک شب بعد از بستری بابا ناصر در بیمارستان، شما دچار اسهال و استفراغ شدی و هنوزم خیلی اوضاع دلت خوب نیست. از همه بدتر غذا نخوردنته، این سه روزی که من پیشت بودم نه صبحانه خوردی نه ناهار و نه شام. حرص خوردن های منم با شما و بابا مسعود به هیچ نتیجه ای نمیرسه. درست از شش ماهگی که برات غذا رو شروع کردیم همین داستانو داشتیم، من همش حرص میخوردم که غذا بخوری، بابا هم میگفت گرسنه باشه میخوره، زورش نکن. وقتی میخوام لباستو عوض کنم دنده ها و ستون فقرات به وضوح مشخصه، دلم آشوب میشه، اما چیکار کنم که حریف غذا خوردنت نمیشم که نمیشم...
29 مهر 1398

آناسی

روزای اول که اسم منو یاد گرفته بودی آناس بودم بعد یهویی نمیدونم چه اتفاقی افتاد که چند روزی به همه اسما یک ی اضافه کردی و منم شدم آناسی. بعد از چند روز دوباره به حالت طبیعی برگشتی و ی اضافه از پایان همه کلمات حذف شد ولی من همون آناسی موندم. اون روزای ال که بهم میگفتی آناس بهت میگفتم آناس عمته، بگو مامان تو هم می خندیدی می گفتی نه آناس مامانِ. خلاصه من آناسی موندم. ولی این اسم قشنگترین اسمِ برای من با هر تُن و صدایی مه میگی آناسی دلم برات می لرزه. وقتی که سوزنت گیر میکنه یهو یک ربع پشت هم میگی آناسی مامانی آناسی مامانی آناسی مامانی... هرچی هم میگم بله فایده نداره، فقط راه میری و آناسی مامانی میگی. صبح ها و عصرا هم همینطور وق...
23 مهر 1398

یک شب خوب به مناسب روز کودک

امروز از ساعت سه صبح حالت بد شد و چند باری حالت بهم خورد مامان و بابا هم اصلا نتونستن بخوابن، همش دستت تو دستم بود و نگرانت بودم. تازه از 6 صبح خوابیدی و مامان هم با یک تاخیر دو ساعته به جلسه آموزشی که در دفتر مرکزی برگزار میشد رسید، ظهر بعد از اتمام جلسه دیگه شرکت نرفتم و برگشتم خونه پیشت، چون خاله گفت حالت خوب نیست دچار اسهال شدی. وقتی اومدم هم خوب ناهار خوردی و هم دوغ بعدم پیشم خوابیدی و دیگه دل درد نداشتی، عصری عمو احمد ما رو رسوند خونه و وقتی بابا مسعود اومد زنگ زد آرایشگاه و برات وقت گرفت و رفتیم شهر کودک شاپرک. اول مثل همیشه آقا نشستی و خاله فریبا موهاتو مثل مدلی که مامان نشونش داده بود زد، بعد یک کم با وسایل تو آرایشگاه بازی کر...
17 مهر 1398

روز کودک

از وقتی اومدی من عاشق شدم، عاشق. دردانه جانم روز مبارک. دلم میخواست امروز برات خیلی شاد و عالی باشه، اما منو ببخش. دیشب شب بدی داشتیم بابا ناصر حالش بد شد و بعد از چند ساعتی که توی اورژانس به هممون یک عمر گذشت، سی سی یو بستری شد. تمام راه تا برسیم خونه بابایی من گریه کردم توام تا متوجه میشدی برمیگشتی دست میکشیدی تو صورتم میگفتی نه آناسی نه، ناسی ناسی. منم میگفتم نه مامان گریه نمیکنم. نمیدونم تقدیر ما چی بود که همه این سالها به خاطر مریضی بابایی روزهای خوشمون هم یه خنده واقعی روی لبامون ننشست، 18 ساله که بابایی با این مریضی دست و پنجه نرم میکنه و همه ما هم به نوعی درگیریم. نمیدونم حکمت خدا چیه، اما هرچی هست شکر. حتما اونچ...
16 مهر 1398

مورنا

هر چی ازت اسمتو می پرسیدیم میگفتی من. الان دقیقا یک هفته است که شدی مورنا. عصری با هم ماست و چیپس میخوردیم هر چیپسی از دست من می افتاد زودی برمیداشتی میبردی میانداختی تو سطل بعدم که بر میگشتی به من نگاه میکردی و دستتو تکون میدادی و میگفتی اَه. بعد چند دقیقه هم ذوق میکردی میگفتی مامان مورنا آآه(یعنی تمیز کرد) از اونجایی که مسئول کار با خردکن هستی هر وقت میخوام چیزی درست کنم میدویی میگی من من. دیشب پیازها رو که خرد کردی بابا داشت از روی کابینت می ذاشتت پایین، میخندیدی میگفتی بابا مورنا. خلاصه که این روزا جواب اکثر چیزا شده مورنا. همش به این فکر میکنم که چقدر دلم برای این روزات تنگ میشه دلم میخواد زمان متوقف بشه یا یه دوربین تمام لح...
15 مهر 1398

مادرانه

امروز که دارم برات می نویسم هم کلی حس خوب دارم و هم کمی حس بد. نمیدونم وقتی آدما میتونن خوب باشن، وقتی میتونن بهم مهربونی و کمک کنند چرا بدی رو انتخاب میکنن. دیروز مامان ساناز تصمیم بزرگی گرفت، هم مامان و هم همه همکاراش. همه با هم یکی شدیم، یک صدا و یک قلب و برای بقای جایی که دوستش داریم و برای آجر به آجرش و راه افتادن دستگاه به دستگاهش زحمت کشیدیم و حوصله کردیم یک حرکت عظیم رو شروع کردیم. شاید هر کدوم ما تو این سالها بارها و بارها به جداشدن فکر کرده بودیم اما همه یه چیزایی داشتیم که مارو به جایی که متعلق به ما بود وصل میکرد و نمیذاشت که کوتاه بیایم. هممون روزهای بد و بدتری رو تو این سالها تجربه کردیم همه تو این سالها فرسوده و...
8 مهر 1398