فرشته عاشقی، پسرم سورنا

تو آمدی، زیباترینم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

بدون عنوان

از اونجایی که شاهزاده من 10 روزی زودتر از موعد به دنیا اومد، هرچقدر مامان ساناز اصرار کرد که برای گرفتن عکسهای نوزادی تا قبل از 15 روز بریم آتلیه بابا مسعود قبول نکرد. روزها همینطور سپری شد و مامان در حسرت عکس نوزادی. بالاخره تونستم با یک آتلیه که کاهاشو تو اینستاگرام دیه خالده بودم برای گرفتن عکس های مدل نوزادی البته به شرط اینکه نفس خوب بخوابه و ازیت نکنه همهانگ کنم. چهارشنبه 15 شهریور وقت راشتیم با خاله جون سورناگلی رو حمام کردیم تا آقا پسری خوب بخوابه. به اتفاق خاله و غزل اسنپ گرفتیم و رفتیم آتلیه اما آقا پسری برعکس همیشه که بعد از حمام چند ساعت عمیق می خوابید بیدار موند وشروع کرد در و دیوار رو نگاه کردن و اصلا همکاری نکرد. ...
23 دی 1396

اولین حمام با مامان و بابا

امروز قرار بود مثل همیشه که خونه هستیم سورنا با عزیز بره حمام، برای شب هم دوستای بابامسعود میخواستن بیان خونمون. تا مامان ساناز کارهای خونه رو انجام بده، عمو محمدینا اومدن خونه عزیز و دیگه مامان و بابا تصمیم گرفتن خودشون آقا سورنای عزیزشون رو حمام کنن. بابا مسعود وان حمام رو پرکرد و مامان هم پسرشو بغل گرفت و شستش بابا مسعود هم تند تند روی پسرم آب گرم می ریخت تا سردش نشه. بعد بابا از حمام آوردش بیرون و مامان هم سریع اومد ولباسهاشو پوشوند و پسرم به خوابی عمیق فرو رفت.  
11 مهر 1396

محرم 1396

محرم از راه رسید و مامان ساناز که از وقتی فهمیده بود شما پسر هستی کلی نذر و نیاز برای این ماه گذاشته بود حالا باید یکی یکی نذرهاشو ادا میکرد. با هماهنگی عمو احمد گوسفندی که نذر هیات داشتیم رسید، آقا سورنا هم که با سلیقه عزیز فریده و به سفارش مامان ساناز صاحب لباسای محرمی خوشگل شده بود لباس علی اصغرش و پوشید و سربندهم بست و رفتیم پایین تا در حضور خودمون نذر مون انجام شه. راستش روزهای بعد از زایمان خیلی سخت می‏گذشت ورم دست و پای من همچنان ادامه داشت بعلاوه که خارش شدید دست و پا هم که از ماه های آخر بارداری ایجاد شده بود شدت گرفته بود و تمام بدنم جای زخم بود برای همین نذر کردم ان شالله تا تاسوعای حسینی که همه این مشکلات بر طرف بشه و م...
10 مهر 1396

سومین ماهگرد

یک فصل گذشت... هر روز تو عاشق تر شدی و من معشوق تر، تو لیلی تر شدی و من مجنون تر. سه ماهه شدی عطر خوش حیاتم، پاییز با تو زیباتر و رنگارنگ تر از همیشه خواهد بود. سلامت باشی و شاد در پناه پروردگاری که مرا لایق تو دانست. ...
1 مهر 1396

شرکت بابا مسعود

بابا مسعود برای امروز ناهار نبرده بود. دایی بابا هم قرار بود بیاد خونمون و در انباری رو درست کنه تا کالسکه پسرم راحت تو انباری جاشه. مامان به عزیز گفت که میخواد ناهار درست کنه و برای بابا ببریم شرکت. عزیز هم گفت من درست میکنم و تا آماده شه خبر میدم که راه بیافتید، ناهار که آماده شد ماهم اسنپ گرفتیم و رفتیم شرکت بابا.  بابا و همکاراش ناهارخوری بودن و همه از دیدن ما کلی خوشحال شدن و خاله های مهربون آقا سورنا رو بغل کردن و مامان و بابا با آرامش ناهار خوردن. بعد از ناهار هم رفتیم واحد منابع انسانی و باتفاق عموها و خاله های مهربون عکس گرفتیم. دیگه چون یه جورایی کار همه تعطیل شده بود بابا گفت ما برگردیم خونه و طبقه به طبقه که پایی...
27 شهريور 1396

جشن چهل روزگی سورناجانم

بله، پسرک جانم چهل روزه شد. با بابا مسعود قرار گذاشته بودیم که برای چهل روزگی سورنام یه جشن کوچیک برگزار کنیم و از زحمات خاله سارا و عمو احمد که این چهل روز حسابی اذیتشون کرده بودیم تشکر کنیم و همینطور عزیز فریده و مامانی و بابایی. عکسای نازنین پسر هم با تمی که مد نظرمون (با سبیل و کلاه) در روز چهلم انداختیم، اما برگزاری جشن کمی عقب افتاد اول برنامه داشتیم یه جای خیلی خوب با موسیقی زنده رزرو کنیم ولی بابایی به خاطر سورناجونش نذاشت و این ماجرا با مسافرت مامانی و خاله و بعد هم واکسن و غیره و غیره به تعویق افتاد. بالاخره جشن کوچولوی ما روز بیست و چهارم شهریورماه در حالی که چهل و پنج روز از چهل روزگی آقا پسر می گذشت برگزار شد. ک...
24 شهريور 1396

رستوران گردی با شازده کوچولو

امشب به مناسبت عید سیدا قرار شد سری به خونه مادرجون بزنیم تا هم عزیز فریده رو که چند روزی بود ندیده بودیم ببینیم و هم به مادرجون تبریک بگیم. بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم خونه مادر جون، عزیز و مادر و خاله مریم حسابی ازدیدن سورنا گلی خوشحال شدن و موقع اومدن مادرجون به پسرک عیدی هم داد چون هم عید بود و هم اولین بار بود که سورنا به خونه مادرجون می رفت. برگشتنی بابا مسعود وارد خیابون دماوند شد و گفت میخوام برای شام بریم رستوران مسعود، چون من غذای رستوران مسعود خیلی دوست داشتم و چند روز پیش همه اونجا ناهار خورده بود بابا گفت شام میریم اونجا چون اون روز نبودی. من اصرار کردم بریم خونه چون تجربه رستوران رفتمن با شما پسرخوبم رو نداشتم اما باب...
18 شهريور 1396

اولین گردش مامان و بابا و شازده پسر

از دیشب مامانی و بابایی پیش ما بودن. بابا مسعود برای شام جگر خرید و به اتفاق رفتیم پشت بام و جگرها رو همونجا داغ داغ سر منقل خوردیم. از اونجا که ناهار روزهای تعطیل رو بابا مسعود عهده دار شده و خیلی هم حرفه ای برامون کبابای خوشمزه درست میکنه برای ناهار فردا هم گوشت خریده بود تا برامون کباب درست کنه. به خاله سارا هم گفتیم تا برای ناهار بیان پیشمون اما خاله گفت از قبل برای باغ هماهنگ کردن و نمی تونن بیان. صبح قرار بود برای تعویض لباسای bcc سیسمونی که سایزشون کوچیک بود و یا دیگه مناسب فصل جدید نبودن بریم مجتمع شاپرک، خاله هم صبح زنگ زد و گفت برنامشون افتاده برای بعد از ظهر و ناهار میان پیش ما. به اتفاق خاله و غزل و مامانی راه افتادیم، گ...
17 شهريور 1396